همین الان رفیقم علی زنگ زد:
من :سلام عزیزم
-علی
-جان
-علی
-جان بگو
-ی چیزی میگم نه نمیگی!
-سکوت
-ینی نه نمیگی!
-خب حالا بگو
-الان را میفتی میایساری میریم بازی شهروندو میبینیم (تیم فوتسال شهرساری) بعدش میریم کوهسارکنده (کوه علی)دو روز هستیم خونه هم خالیه بعدش میریم عید بیعت بعد برمیگردیم نور.
-من
علی ,میریم ,همین ,جان ,بگو ,نمیگی ,نه نمیگی ,علی جان ,بعدش میریم ,اینطوری شد ,شد داستان

درباره این سایت